در خانه که صداي چرخ خياطي ميآمد آدم يکجور دلگرمياي داشت که مادر سرحال است. پشتش، کمرش، پايش درد نميکند. نفس تنگي اذيتش نميکند. نفخ نکرده. چربي و فشار خونش بالا نرفته و قرار نيست بيايند و بادکشش کنند يا زالو بيندازند و آمپول بزنند. آدم که از کوچه يا مدرسه برميگشت، مادر اغلب روي چرخ خم شده و عينکش را سر دماغش گذاشته بودو داشت چيز ميخواند. گاهي هم شعر محبوبش را زمزمه ميکرد. . . صداي چرخ که ميآمد به آدم يکجوري. . . آدم حس ميکرد خانهاي هست و مادري و يک بساط خانوادهاي که دور و ور آدم را گرفته و آدم دلگرم بود. . .»
No comments:
Post a Comment