پرسیده بود درد دلت؟ نگاهش کرده بودم -حیران- که یعنی درد دلم؟... بعد از این همه وقت، از نگاهم نخوانده بود که همه قصه آمدنش، بودنش، نماندش، رفتنش، همهشان شده بود درد دلم. این همه کلمات سردرگمِ پردرد که خودشان را به سینهام کوفته بودند این همه سال، آن همه انتظارها که کشیده بودم از پس نیامدنش، بیهوا رفتنش، همه قامت خمیدهی آرزوها که خزان شده بود در بهار عمر... وه که من عجب بازیگر بیمثالی بودم این همه وقت؛ تازه میپرسید درد دلت؟
http://excounty.blogspot.com/
No comments:
Post a Comment