3/9/11


ابری بالا سرت گرفتم
گفتم :
گنجشکی در قلبم لانه کرده
چتری روی سرت گرفت
گفت :
دوستت دارم
رفتید
ابرم روی سرم
خیس خیس خیس
نبضم گنجشک می زند

جلیل صفر بیگی

2/10/11

زلیخا:  هرچه نگاه می‌کنم، به یادم نمی‌آید از چه روز دوستش داشته‌ام. از آن روز که به مصرش آوردند؟ یا از آن شبی که به خوابم دیدمش؟ شاید آن شب بود که زاده می‌شد؟ شاید آن روز که من زاده می‌شدم؟ نبود آن شب که خدا، خواب زادن آدمش را می‌دید؟ ... چه فرق می‌کند؟ زلیخا، تو دوستش داشته‌ای در همه‌ی خواب‌هایت ... خواب دیدم. پرنده بودم من، و او باران. بر پرهایم می‌بارید، خنک و نرم. و من خیس می‌شدم از نوازش گنگ قطره‌هایش. و او باز می‌بارید بر من. و من رها می‌شدم در پرده‌ی غبار و مه که از او فرو می‌ریخت. و من پر می‌گرفتم، بی شکیب و بی‌قرار، تا به آسمان؛ ژولیده پر و آواز بر منقار.



* در مصر برف نمی‌بارد / محمد چرمشیر

2/5/11


گفتی دوستت دارم...
و من به خیابان رفتم!
فضای اطاق برای پرواز کافی نبود...

گروس عبدالملکیان




Photograph Untitled by Oleg Bu33a on 500px

1/30/11


دستم بدل ستاره ها بود. در دلم پير مي شدم. كمك كن اين ابر را به خانه بريم كمك كن در حفره ستاره ها پنهان شويم...كمك كن سايه ی من و تو روي زمين بماند كودكي از راه برسد سايه من و تو را از زمين بردارد ببوسد و گم كند.

احمدرضا احمدی، نثرهای یومیه-




“All of us have a place in history. Mine is clouds.” - Richard Brautigan