می آمدی
در دست هایت
یک سبد از انگورهای بلخ
و چشم هایت :
ضیافت هزار و یک شب بغداد
دو خواب مانده به مرگی غریب
نه ! سه پلک
مانده به طوفان نوح
عاشق ات شدم
جامانده از کشتی و
ناآشنای شنا ...
سید عبدالحمید ضیایی
در دست هایت
یک سبد از انگورهای بلخ
و چشم هایت :
ضیافت هزار و یک شب بغداد
دو خواب مانده به مرگی غریب
نه ! سه پلک
مانده به طوفان نوح
عاشق ات شدم
جامانده از کشتی و
ناآشنای شنا ...
سید عبدالحمید ضیایی
No comments:
Post a Comment