حرف های زیادی روی دلم باد کرده است که نمی دانم کجا باید آنها را بنویسم
هر کجا بنویسم عده ای معترض می شوند
هیچ کس من را غمگین نمی خواهد
هیچ کس فکر نمی کند من هم دلتنگ می شوم
هیچ کس فکر نمی کند من فقط آن پوسته ی شاداب رنگی رنگی نیستم
دعوایم می کنند اگر از حال خرابم بنویسم
من دلتنگم
من دلم شانه ی تو را می خواهد
من دلم دست ات را می خواهد
من دلم بوسه ات را می خواهد
من دلم آن نوازش گرم روی گونه و بناگوشم را می خواهد
من دلم چند ساعت نگاه می خواهد
چند ساعت هم صحبتی
من دلم این همه دیر است و وقت تنگ است را نمی خواهد
من دلم تنگ است
من دلم محبت می خواهد
من دلم آن همه بوی خوش گردنت را می خواهد
آخ که به که بگویم
چطور بگویم
به چه زبانی بگویم
من غمگینم
من فکرم به تو مشغول است و تو غایبی ز میانه
دل از من برده ای و روی نهان کرده ای من رویت را می خواهم
من جانم گفتن هایت را می خواهد
من دلم آن سرخی دویده به گونه هایم وقتی کنارت نشسته ام را می خواهد
من دلم آن اشتیاق دست های بی قرارت وقتی نمی دانی چه کارشان کنی رامی خواهد
من آن خم شدن بی بهانه ات برای نزدیک تر شدن را می خواهد
من دلم می خواهدت
No comments:
Post a Comment