8/8/10

دوست ات داشتم. می دانستی

فکر می کنی یادم نیست؟ یک روز در نمی دانم چه فصلی بود که باران می بارید. باران شدید بود و رعد وبرق می زد. ما از کجا برگشته بودیم؟ یادم نیست
یادم هست که باران می بارید. نزدیک ایستگاه ایستادی و من همینطور نشسته بودم و تو همینطور نگاهم می کردی
یادم نیست چه آهنگی می خواند و ما همینطور همدیگر را نگاه می کردیم
پای پیاده شدن نداشتم
پای رفتن ات نبود
پای زمان اما تند بود

باران می بارید 
پیاده شدم
بغض شدم
اشک شدم
رفتم

No comments:

Post a Comment