8/8/10

یک شنبه هفدهم مرداد هشتادونه به گمانم

دلم تنگ است 
از سر صبح خوب بودم و شاد و خرم
کلاس هم که رفتم حالم خوب بود
کلاس که تمام شد هم خوب بودم
آمدم توی خیابان مفتح
از همان بالا صد قدم فاصله بود تا دم ایستگاه
دهانه ای که هیچوقت از آن وارد نشده بودم
از همان دور که چشم ام به دهانه ایستگاه افتاد بغض کردم
بغض یکهو آمد و از من هم اجازه نگرفت
دلم تنگ شد 
اصلا خیابان مطهری دلتنگم می کند
همه این کوچه ها و پس کوچه های مطهری و بهشتی دلتنگم می کنند
ایستگاه را نگاه می کردم و به آن نزدیک می شدم و بغضم بیشتر
چشم ام به دهانه ایستگاه آنطرف خیابان بود
همان که بر مطهری است
مگر می شود نگاهش کنم و بغض نکنم
اصلا ان وقت ها هم که دم در آن پیاده می شدم بغض می کردم چه برسد به حالا که پیاده باید بیایم تا به آن برسم
دخترک را شوهرش سوار کرده بود یک قدم جلوتر ازمن 
می دانم که هیچوقت مثل ما عاشق و مهربان نبوده اند
می دانم که هیچوقت حال من را ندارد موقع سوار شدن به ماشین شوهرش
اما نگاهشان کردم
یک نگاه به آنها و یک نگاه به دهانه ایستگاه
و بغض کردم
دلم تنگ شد


کاش به من بی وفایی کرده بودی

No comments:

Post a Comment