8/24/10

هنوز دایل آپم. هنوز به روال عادی برنگشته ام. اینجا دوباره هوا گرم شده ولی من جدی اش نمی گیرم. خیابان ها شلوغ هستند. انگار نه انگار که ماه رمضان است. روزگار مطلوبی است. خبر خاصی نیست. همه چیز که سر جایش باشد و نظم داشته باشد و من به همه کارهایم برسم حالم هم خوب است. فقط می ماند عیادت یک دوست بیمار که هیچ جوری فرصت نمی کنم ببینمش و امروز کلی برایم گریه کرده پای تلفن که هیچ کس به ملاقاتم نمی آد و هیچکس دوستم ندارد و من هیچ کس را ندارم. من توان یاری اش را نداشتم. خودخواهی شاید باشد ولی فرصت نمی کنم بروم ببنمش. بیمارستان خیلی از خانه ما و محل کلاس هایم دور است و بد مسیر و من هر روز گرفتار کلاس های طولانی و چه می دانم شاید هم من خیلی بد و بی وفا هستم.

No comments:

Post a Comment