نمی دانی چقدر دلم می خواهد یک وبلاگ دیگر داشته باشم
نه اینکه من نتوانم وبلاگ دیگری داشته باشم
منظورم حس اش است
دلم می خواهد وبلاگ دیگری داشته باشم
وبلاگی که هر روز روزانه هایم را در آن بنویسم
اینجا هم می شود بنویسم فرقی نمی کند
اما نمی دانم چرا دستم به نوشتن دراینجا نمی رود
گمانم دیوانه شده ام
راستش این روزها فکر می کنم دیوانه شدن آسان تر آن است که همیشه فکر می کرده ام
دلم می خواهد وبلاگ دیگری داشته باشم
یک حس دوگانه
هم دلم می خواهد نوشته هایم خوانده شوند
هم دلم می خواهد کسی آنها را نخواند
منظورم خصوصی های زندگی ام است
همان حس های احمقانه و لحظه ای که هر روز به آدم دست می دهد
هم دلم می خواهد آدم ها به نوشته هایم واکنش نشان دهند
هم از واکنش های آدم ها به نوشته هایم می ترسم
نمی توانم خودم را رها کنم
هر روز می آیم اینجا
دستگاه را که روشن می کنم هیچ چیزی برای نوشتن ندارم
دستگاه را که خاموش می کنم و می روم دلم پر می شود از دلتنگی
از نانوشته ها
از چیزهایی که دلم می خواهد بنویسم
همان لحظه هم میدانم که اگر برگردم سر دستگاه از نوشتن آنها پشیمان می شود
از تیغ قضاوت دیگران می ترسم
نمی دانم چرا
کسی که مرا نمی شناسند پس چه فرقی می کند چه بنویسم و دیگران چه فکر کنند
اما باز هم نمی نویسم
گفتم که انگار دیوانه شده ام
تمام زندگی ام
تمام روزهایم
به دودلی می گذرد
هر روز برای زندگی ام اولویتی در نظر می گیرم و فردا انکارش می کنم
امروز می گویم فلان کار و فلان کار را می کنم تا مسیر زندگی ام معلوم شود
فردا می گویم که چی؟ مثلا فلان کار را هم کردی و به فلان مرتبه هم رسید
بعدش چی؟ غیر از این استکه هی باید فکر و خیال بیشتری داشته باشی و فراغت کمتری؟
دیوانه شده ام
No comments:
Post a Comment