8/1/10

یادت مانده هنوز؟ تئاتر زیاد می‌رفتیم، اما تنها کنسرتی که با هم رفتیم، کنسرت محمد نوری بود توی سالن میلاد. با سپند دو رفتیم که اسم ماشین تو بود و یادم هست دوربین‌م را توی کیف‌ت گذاشتی و یواشکی بردیم تو.
خوش‌حال بودم آن شب. بی‌تابانه عاشق‌ت بودم و نوری که می‌خواند: «تو دل‌ت بوسه می‌خواد، من می‌دونم، اما لب‌ت، سر هر جمله دل‌ش، می‌خواد یه اما بذاره» به تو فکر می‌کردم و توی دل‌م رویای بوسه‌ای که روزی از تو خواهم گرفت را می‌بافتم.
بعدتر توی تمرین‌های نمایش‌های‌مان، این آهنگ را بارها و بارها خواندیم و من هر بار از ته دل می‌خواندم: «بی تو دنیا نمی‌ارزه، تو با من باش و بذار، همه‌ی دنیا منو، همیشه تنها بذاره» و ساده‌دلانه به روزهایی فکر می‌کردم که صبح کنار هم از خواب بیدار می‌شویم، اتفاقی که هیچ‌وقت نیفتاد.
حالا امشب که این‌ها را می‌نویسم، محمد نوری برای همیشه رفته است و مریم دیگر جان ندارد تا چشم‌های‌ش را باز ‌کند، من و تو هم قصه‌مان همان شد که می‌دانی. بعد از این همه سال، تقدیرمان هم انگار همان: «نمی‌شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره» بوده است. من این‌جا و تو کمابیش دوازده هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر و دیگر چه فرقی می‌کند «دل‌م از اون دل‌های قدیمی» باشد یا نه؟

وبلاگ یک پنجره

No comments:

Post a Comment