خسته که می شوم یا وسوسه، می آیم سری به وبلاگ ها می زنم. وبلاگ می خوانم. به گودر سر می زنم و هی می چرخم اینجاها. اما خودم می دانم برای چه می آیم. انگیزه ام تنها و تنها یک نفر است و خودش می داند که کیست. این همه حرف های نوشته شده در وبلاگ ها را، این همه درد دل ها را، این همه بحث های فلسفی و اجتماعی را و این همه مزخرف نویسی ها را دوست دارم تا وقتی او باشد. می خوانم تا وقتی او باشد. بعد فکر می کنم اگر روزی او نباشد من هم دیگر از اینجا خواهم رفت. کل این بساط وبلاگ نویسی و همه مخلفاتش را جمع می کنم و می گذارم توی پستو و برمیگردم به زندگی راحتی که قبلا داشتم. خیلی وقت ها حسرت می خورم به آدم هایی که بلد هستند حال دلشان را به بهترین کلام بنویسند. من بلد نیستم. نه عاشقی ام را و نه دلتنگی ام را و نه دلخوری ام را بلد نیستم بنویسم. اصلا وقتی می بینم کسانی متن های بلند بالا می نویسند و می دانند از کجا شروع کنند و در کجا تمام کنند حیران می شوم. قابلیت های خودم رامی دانم. شاید هیچ کدام آنها به اندازه من بلد نباشند که شاد باشند، که عاشق باشند، که معشوق باشند اما به جایش بلد هستند که بنویسند و من دلم می خواست بلد بودم که بنویسم. خیلی وقت ها چیزهای زیادی برای نوشتن دارم اما وقت ندارم. همین الان مثلا کارم را کنار گذاشته ام بسکه خسته شده بودم و آمده ام یک پست طولانی بنویسم. دارم تمام تلاش خودم را می کنم تا زود تمامش نکنم و در یک یا دو خط سر و ته اش را هم نیاورم. راحت نیستم موقع نوشتن. هی خودم را سانسور می کنم. نمی دانم چرا. چشم هایم هم اذیتم می کنند و من هی باید تمرکز کنم.
ساعت زنگ می زند. درست ده شب است. دلم می خواهد از عشق بنویسم، از بوسه، از گرمی تن، اما می ترسم. با خودم هم رودربایستی دارم. می ترسم خودم هم که نوشته ام را می خوانم در مورد خودم فکر بدی بکنم. بعد می بینم همه چه آسوده بدن نویسی می کنند یا ناکامی هایشان را جار می زنند و نمی ترسند که کسی به چشم ترحم به آنها نگاه کند. اما من می ترسم
دلم می خواهد روزنویسی کنم. بنویسم امروز نهار خورشت بادمجان درست کردم و خیلی خوشمزه بود. آنقدر که شام هم باقیمانده نهار ظهر را خوردم. بنویسم دلم یک خرید حسابی میخواهد. دلم می خواهد بروم خرید میوه وسبزی و شکلات و همه چیز خلاصه. بنویسم دیشب رفته ام سینما و کلی داغ دل تازه کرده ام. بنویسم سنگفرش پیاده رو ها داغ بودند. تفته. و دل من از این داغی گرفت. بنویسم راه می رفتم و راه به پایان نمی رسید. خیابان ها را غم گرفته بود
دلم می خواهد بیایم بنویسم که پریشب مهمان داشتیم. پسرک پدر ما را در آورد و حالا و همان لحظه دلم برایش تنگ شده بود. بنویسم الویه خوشمزه بود و تمامش را خودش تنهایی خورد
دلم می خواهد بنویسم برای چشم هایم می ترسم. می ترسم آب سیاه شود. چقدر این روزها اذیتم می کند.
دلم می خواهد بنویسم یک نفر دیشب به من دو بار با تاکید گفت تو خیلی زیبا هستی و من دیگر خوشم نمی آید از این حرف. بنویسم می دانم که تا کمی زشت می شوم غصه ام می شود و دلم می خواهد زیبا باشم اما وقتی کسی از زیبایی من با تاکید تعریف می کند من کمی غمگین می شوم
خیلی چیزهای دیگر هم هست
بنویسم امروز باز با یک کلمه دلم خوش شد. بنویسم تا وقتی تو هستی تا وقتی محبت تو هست خواستن تو هست عشق تو هست من خوبم
هستم
خوشم
No comments:
Post a Comment