فقط یک لحظه بود. چیزی نمی دیدم. نمی دانستم آن وسط چه اتفاقی می افتد. مردم زیاد بودند. ایستاده بودند و نگاه می کردند. با نگاهی نجیب. مثل نگاه گوسفندانی خوب. از نگاه شان فهمیدم که چه شده است. وقتی که کلاس پنجم بودم و خانم موجودی رسولی را جلوی ما آن قدر خط کش زد که افتاد همین نگاه را داشتم. من کتک نمی خوردم. من شاگرد اول بودم، ناخن هایم هیچ وقت بلند نبودند، از بس که جویده بودم شان. وقتی که توی موهای یونسی شپش پیدا کردند و روبروی همه ی ما مقنعه اش را درآوردند و همگی با هم گفتند که حالشان به هم خورده است و لای انگشتانش مداد گذاشتند و او بی صدا گریه کرد، همین نگاه راداشتم. موهای من هیچ وقت کثیف نبود. هیچ کدام مان از یونسی نپرسیدیم که وقتی عراقی ها حمله کردند، چطور از خرمشهر فرار کردند. من این نگاه را بلد بودم، من این نگاه نجیب لعنتی کثیف پر از شهوت زنده ماندن را از همان وقت ها یاد گرفتم.
بچه جان... وقتی از جمعیت رد شدیم ازت تشکر کردم که گول حرف های مرا نخوردی و هیچ وقت مرا به مادری ات انتخاب نکردی. ازت تشکر کردم که گول عصرهای پنج شنبه ی ایرانی و تاک های روی دیوار و سماورهای جوشان و چای داغ و پیرزن های مهربان قدیمی در محله های پر از زندگی را نخوردی و به این خاک قدم نگذاشتی. امیدوارم جایی به دنیا بیایی که بتوانی ارزش داشته باشی. خودت، فکرت، صدایت، زندگیت. امیدوارم جایی به دنیا بیایی که این نگاه نجیب من به تو ارث نرسد. امیدوارم هیچ نشان و خاطره ای را از من و این خاک به همراه نداشته باشی. کاش مادرت شاد باشد، و تو را روی دوچرخه اش بگذارد و با خودش به دیدن آفتاب و باران و سبزه ببرد و موهاش در باد آرزو نباشند. واقعیت بدیهی باشند. بچه جان، خوب است که تو از من عاقل تر بودی.
آخ... بچه جان. داغت به دلم می ماند تا هزارسال.
No comments:
Post a Comment