5/8/10

-

از فیلم‌هاست؟ که وقتی «آ» از «ب» که در آستانه‌ی در ایستاده می‌پرسد مطمئنی حالت خوبه، و «ب» جواب می‌دهد که اوهوووم و همراه با کشش واو لبخند می زند و سر تکان می‌دهد، «آ» خیالش راحت می‌شود و می‌رود اما ما نمی‌رویم، همراه با «ب» در را آرام می‌بندیم، می‌رویم روی آن صندلی کوچک نزدیکِ در می‌نشینیم و «ب»ی طفلک را تماشا می‌کنیم که تکیه می‌کند به در، نفس عمیق می‌کشد، بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، تندی می‌رود پشت پنجره، یواش پرده را کنار می‌زند و رفتن «آ» را نگاه می‌کند، و حالش هیچ خوب نیست؟
از شعرهاست؟ از این «حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور مکن»ِ بیچاره؟
از داستان‌ها، که دانای کل، یا اول شخص راوی، بی‌رحمانه ما را با خودش می‌برد توی دلش، پشت چشم‌هایش، و ما خبردار می‌شویم که وقتی قهرمان داستان دارد شام می‌خورد و از بی‌نمکی غذا شکایت می‌کند، توی دلش چه خبرهاست، یا وقتی چشم‌هاش از پنجره بیرون را تماشا می‌کند، یک لایه اشک سمج این‌پا و آن‌پا می‌کند پشت نگاهش؟
یا از بسیار بارها که گفته‌ایم خوبیم و سرپاییم و زنده‌ایم و... نبوده‌ایم؟
چه درد‌مان است که دائم نگران هم‌ایم پس؟
که تو این همه می‌گویی «حال من خوب است» و ما هیچ باور نمی‌کنیم؟  

از وبلاگ لحظه

No comments:

Post a Comment