ساعت شد هشت شب
اذان می گویند
من خسته
خسته که نه اما با یک حال غریبی آمده ام اینجا نشسته ام که بنویسم. از روزی که خوش گذشته. از باغ هنرمندان و پیتزای گیاهی و دسر و آش و آب میوه و پاکورا. از بستنی قیفی و پفک نمکی که خوشمزه بود. از همه حرف های دوستانه و درد دل های دوستانه و اعترافات ناگهانی. از این همه نرمش که می شود آدم ها را به آن دچار کرد و از اثرات وجود بعضی آدم ها که اثر بعضی آدم های دیگر را خنثی می کند. به چشم خودم می بینم که چقدر آقای محترم برای همه شان عزیزتر شده است و چقدر بیشتر دوستش دارند و قبولش دارند و من یاد چند سال پیش می افتم و همین آدم ها و بغض هایشان و بغض هایم و ابروهایی که به هیچ رو پایین نمی آمدند. حالا همه لبخند هستند و روی باز و پذیرش و من که دردلم می خندم به همه شان. نه اینکه مسخره شان کنم . نه . اما می دانم وقتی کسی همه چیز را نمی داند نمی شود بر قضاوتش تکیه کرد و نظر داد. حالا بکی دیگر بد شده است و همه طرفدار آن یکی شده اند. از روبروی نیمکت چوبی ابیرنگ پشت تماشاخانه ایرانشهر رد می شویم و می رویم کمی آن طرف تر زیر سایه می نشینیم. نمیکت را نگاه می کنم و یادم می آید که به نظرم آن روز از سمت دیگری رفته بودیم تا به این نیمکت برسیم و تویی که چنان با اعتماد به نفس من را راه می بردی که انگار مثل کف دست به اینجا آشنا هستی. الان که فکر می کنم می بینم شاید اصلا اینطور نبوده. چون نمی دانستی اینجا پاتوقی دارد که بستنی های خیلی خوشمره و شیک و گلاسه های عالی دارد. اگر می دانستی من را نمی دزدیدی برویم شیرپسته بخوریم و یخ بزنیم در این هوای سرد. به نیمکت نگاه می کنم و به مسیری که با افتخار در کنارت آمدم و نگاه های حسرت باری که ما را نظاره می کردند و من که قدم بلند تر از همیشه شال سبزم را به دست باد سپرده بودم و لبخند چشم هایم را به تو
بعد یادم هست که آقای محترم چه وزنه ای است در زندگی من و چه تکیه گاهی محکمی است برای همیشه من و بغض هایم و چقدر راحت می تواند با یک کلمه و فقط یک کلمه من را از همه غصه ها برهاند
حالا هی سرشان دعوا کنید و هی برای خودتان یار کشی کنید. من فقط نگاهتان می کنم
No comments:
Post a Comment