4/28/10

خب بالاخره در خیبر شکست و من توانستم به اینجا باز گردم
اینجا خبرهای زیادی هست
سکوت هست
حرف هم هست
و من سرگردان در بین گفته ها و نا گفته هایم هستم

سر صبح به من زنگ می زند
صدایش را می شناسم
لحنش را می گویم
روز قبل به شدت با من مخالفت کرده
امروز زنگ می زند
می دانم خبری هست که زنگ زده
می گوید می خواستم حالت را بپرسم 
با آرامترین صدایی که در دنیا وجود دارد
می پرسد چه می کنی؟
می گویم هیچ . نه صبح است و من به ترانه ای گوش می کنم
می پرسد چی؟
گوشی موبایل را می گیرم دم گوشی تلفن
خواننده می خواند: همه چی آرومه
من چقدر خوشحالم 
تو به من دل بستی
از چشات معلومه
همه چی آرومه 
من چقدر خوشبختم 
تو کنارم هستی...
حالا گیرم که پس و پیش نوشته باشم
....
گوشی تلفن را می گیرم دم گوشم 
باز با همان آرام ترین و ملایم ترین صدایی که در دنیا هست میگه اینا چیه سر صبح گوش می کنی! آدم دلش می گیره
و من لبخند کمرنگ و مهربانش را روی لبهایش می بینم
حس می کنم
بعد فکر می کنم من چقدر خوشبختم
من محبت  چند ساله اش را می شناسم
مهربان من
موقع خداحافظی که می شود می گوید زنگ زده بودم حالت را بپرسم 
و من می دانم 
از همان اول هم می دانستم که فقط می خواسته حالم را بداند
شاید همدلی بهترم کند
و بهتر می شوم

No comments:

Post a Comment