4/10/10

نویسنده این مطلب را نمی شناسم. به اسم لی لی می نویسد . لی لی یک اسم خیالی است برای کودک درونش را کودکی که دلش می خواهد داشته باشد. قشنگ می نویسد

می دانی لی لی؟ تصویرسازی از آرزوهام برای من کار خنده داری است. چه تصویری را باید بسازم؟ من با آرزوهام زندگی می کنم. تصویر وجود دارد. من کاری نمی کنم. صبح ها بیدار می شوم. همسرم خوابیده است. موهای همسرم را نوازش می کنم. بیدار می شود. مثل همیشه با لبخند:"سلام!" سلام عشق من. خانه مان باغ/باغچه دارد. مرغ هم داریم. دو تا. بداخلاق و خنگ و از خود متشکر هستند. یک خروس لاغر جلف با پرهای فشن و رنگارنگ و سیخ سیخی هم داریم. صبح ها به جای قوقولی قوقو شیهه می کشد و زیرچشمی مرغ های کـ.ـون گنده را می پاید. سگ هم داریم. سه تا. مهربان و خوب. برای آشنا دم تکان می دهند. وقتی غریبه رد می شود آبرو برای مان نمی گذارند. گربه هم که اوووف... نگو. هی روی دیوار عشوه می آیند تا غذا بخورند. بعضی صبح ها که بیدار می شوم اسب هم داریم. من نمی دانم چطور ازش مواظبت کنم.  فقط می دانم دوست دارم که باشد، که نازش کنم. او هم هست، بعضی صبح ها که بیدار می شوم هست، صدایش می آید. لابد آن روزهایی که نیست می رود توی جنگل با اسب های وحشی جفت گیری می کند. چه کارش دارم. فقط در حد یک مامان مالیخولیایی حرص می خورم که دخترجان، این پسرها مریض نباشند ازشان بگیری؟ ولی بعد که کره اش به دنیا آمد خیالم راحت می شود. بعد با همسرم به این بازی می افتیم که حدس بزنیم بابای کره اسب کدام اسبِ نره خر بوده. از تخت می آیم پایین و می روم پیش بچه ام. نوازشش می کنم. بچه ام هر روز جنسیتی/شکلی/ سنی/ داستانی دارد. یک روز توی تخت با خودش بازی می کند و آغون آغون می کند و برای من دست پا تکان می دهد وبا خنده ی بی دندان ملچ ملچ مشتش را می خورد. یک روز صبح یادش می آید فلان مشقش را ننوشته و من با اخم دعوایش می کنم و خودم تند تند با غرغر برایش می نویسم تا او صبحانه اش را بخورد. دو لپی داد می زند:"مامان خطت را عوض کنی ها!" خنده ام می گیرد:"کوفت بچه. چقدر تو رو داری؟!" یک روز در شش ماهگی اش عر و بوق راه می اندازد. توی بغلم موهایم را می کشد. می بوسمش. بچه ام مثل خودم عشق از کار می اندازدش. آرام می شود. برایش یک آواز می خوانم به زبان اجداد ایلیاتی ام که بلد نیستم. بچه می فهمد. بچه ام زبان از یاد رفته و عشق مرا می فهمد. ظهر که می شود می نشینم نقاشی می کنم و داستان می نویسم. مطمئن. فقط می نویسم شان. فقط تصاویر را اجرا می کنم.
بعضی روزها بیدار می شوم و نیستند.
از پشت سرم صدای نفس کشیدن آرام همسرم می آید. چقدر همیشه آرام و مطمئن و خوب است.
دلم می خواهد با همسرم حرف بزنم. دست همدیگر را بگیریم و راه برویم و حرف بزنیم. ولی وقت نیست.
خوب است که ما همدیگر را داریم.
چندسال فاصله است میان آنچه که آدم ها می خواستند بشوند و نشد، تا آن چیزی که هستند و شده؟
خداحافظی می کنیم. من به راهی می روم و او به راهی. از توی کیفم، ماسک زن شاغل سخت بدون احساس را در می آورم و روی صورتم میزان می کنم. بندهایش را پشت سرم گره می زنم. محکم. خیلی محکم. ماسک در گوشت صورتم می نشیند. دلم می خواهد بگویم آخ. نمی توانم.
زندگی کمی تلخ و کمی خالی است. البته قبول داریم. می ارزد. فکر می کنم به خوشی هایی که داشته ام می ارزد. می دانی؟

No comments:

Post a Comment