2/10/11

زلیخا:  هرچه نگاه می‌کنم، به یادم نمی‌آید از چه روز دوستش داشته‌ام. از آن روز که به مصرش آوردند؟ یا از آن شبی که به خوابم دیدمش؟ شاید آن شب بود که زاده می‌شد؟ شاید آن روز که من زاده می‌شدم؟ نبود آن شب که خدا، خواب زادن آدمش را می‌دید؟ ... چه فرق می‌کند؟ زلیخا، تو دوستش داشته‌ای در همه‌ی خواب‌هایت ... خواب دیدم. پرنده بودم من، و او باران. بر پرهایم می‌بارید، خنک و نرم. و من خیس می‌شدم از نوازش گنگ قطره‌هایش. و او باز می‌بارید بر من. و من رها می‌شدم در پرده‌ی غبار و مه که از او فرو می‌ریخت. و من پر می‌گرفتم، بی شکیب و بی‌قرار، تا به آسمان؛ ژولیده پر و آواز بر منقار.



* در مصر برف نمی‌بارد / محمد چرمشیر

No comments:

Post a Comment