میخواستم بگویم نیایی...اما دیگر خیلی دیر بود...برگها همه ریخته بودند..درختها یکسره عریان...تو انگار جایی بودی دورتر...ستارهها انگار سو سو میزدند...ماه در آغوش پنجرهٔ من بود...من در آغوش تو بودم...تو در آغوش ماه...یادم رفت به آن شب که نشسته بودیم روی آن پله ها...روبرویمان سایههایی روشن...تو به من گفته بودی دنیای تازه ات پر است از آدمهای تازه و رویاهای تازه و افقهای دور دست یک سره آبیست...دنیای تازه ی من یکسره بنفش و طوسی روشن بود...آدمها گوشهایشان را میپوشاندند...قطار حرکت عجیبی داشت...وقتی میلغزید روی پیچ...انگار گلدانهای مادرم دلتنگ میشدند...گفته بودم که نیایی...چرا آمدی؟!؟!
من رسیدم بودم به پیچ بعدی...تو دست تکان میدادی...دست هات توی باد گم میشد...پیچ میخورد..تاب میخورد...من یکسره تاب بودم..یک سر تب...بعدترش که سنجاب از درخت بالا رفت، تو نگاه کردی به رد پایم و باران گرفت...روزهای طوسی و بنفشی بود اگر خوب یادم بیاید...پیراهن تو هم،راه راه...من سرد بودم و انگشتهایم انگار کرخت بود و زندگی آرام میگذشت...
من رسیدم بودم به پیچ بعدی...تو دست تکان میدادی...دست هات توی باد گم میشد...پیچ میخورد..تاب میخورد...من یکسره تاب بودم..یک سر تب...بعدترش که سنجاب از درخت بالا رفت، تو نگاه کردی به رد پایم و باران گرفت...روزهای طوسی و بنفشی بود اگر خوب یادم بیاید...پیراهن تو هم،راه راه...من سرد بودم و انگشتهایم انگار کرخت بود و زندگی آرام میگذشت...
No comments:
Post a Comment