10/10/10


حالا من دیگر به صلح با جهان رسیده ام. همه‌ی گوشه و کنار یادهام را، زشت و زیبا یا تلخ و شیرین با لیل های کوچک و بزرگ آراسته ام. حالا در سه کنج اتاق نشیمنی با آن همه مهمان یک درخت لیل زینتی هست. با همین لیل بود که از گذشته ام گفته ام. فرداش از تلفن صدای دور دریا را شنیدم. یک ساعتی فقط صدای دریا می آمد. شبش لیل در اتاقم بود، خفته بر نیم‌تختی. یادم هست که صبح که بیدار شدم نبودش، اما دست و بازوم بوی صمغ لیل گرفته بود. حالا گاهی روزها هم به یادم می آید. سنگین است با بار همه ی آن رفته ها، قصه ی همه ‌ی مسافرانی که پیش از طلوع و یا غروب زیرش نشسته اند. گاهی هم دست دور گردنم می اندازد. ترد است و میوه ی گسش سرخ جگری است. دیشب آمد و شاخکی را دور گردنم پیچاند و به قعر آبم کشاند. خفه ام می کند، می دانم. با این همه سبک شده ام. بخشیده ام، شما هم اگر بخواهید می توانید ببخشیدم. آدم زمین نیست که بتواند بار همه‌ی تلخی ها را به دوش بکشد.
از:
زیر درخت لیل- هوشنگ گلشیری

No comments:

Post a Comment