یک جایی، توی سورهی قصص، میگوید: «و اصبح فؤاد ام موسی فارغا».* نفهمیده بودمش قبلا. امروز عصر که دلم تیر کشید موقع خواندنش، تازه فهمیدم. هی راه میروم، هی دستم را میگذارم روی قلبم، هی میخوانم «و اصبح فؤاد ام موسی فارغا... و اصبح فؤاد ام موسی فارغا...». هی تیر میکشد لعنتی، تیر میکشد.
*. و دل مادر موسی (از امید و شکیب) خالی شد.
No comments:
Post a Comment