9/1/10

بیست و یک رمضان- نمی دانم چندم شهریور هشتادونه

روزگار عجیبی است.. منتظر یک اتفاق می مانی. دلخوشی که قرار است اتفاقی بیفتد و برایش برنامه ریزی می کنی. یک هفته یا بیشتر خوشحالی. روزها را نمی شماری اما منتظر می مانی تا آن روز خودش برسد. آن روز می رسد و اتفاق می افتد و زمان می گذرد. همه چیز تمام می شود. خوشی می گذرد و همه چیز به حال عادی برمیگردد. بعد آدم نمی داند با این روزگار مانده چه کند. بنشیند تا اتفاق دیگری رخ دهد یا همانطور ادامه دهد و فراموش کند که گاهی زنگ تفریح هایی هم در زندگی رخ می دهد که بودنشان بهتر از نبودنشان است. بعد نمی دانی چطور به این راحتی به روال عادی برگردی. چطور باز درس و مشقهایت را پهن کنی جلوی رویت و درس بخوانی و تمرین حل کنی و بگذرانی و بگذرانی. می دانم مزخرف می نویسم و لی این واقعا حداکثر تلاش من برای نوشتن است. قلمی که در کار نیست که خشک شود اما لابد مغزم خشک شده است. گاهی فکر می کنم این همه نوسان از کجاست . آیا اصولا بهتر است نوسان داشته باشم یا همیشه یک سان باشم. بهتر است گاهی پر و گاهی خالی باشم یا همیشه نیمه؟ هیچ نمی دانم

مدت ها است که دیگر بودن یا نبودن غریبه ها را نادیده می گیرم. مهم نیست از کجا می آیند و چه می خوانند و چه فکر می کنند. تا اینجا که هیچکدامشان رد پایی از خود به جای نگذاشته اند. هیچ کدام پاگیر این خانه نشده اند. سرکی کشیده اند و شاید سری تکان داده اند و رفته اند. بروند بهتر از این است که بمانند

تلاش می کنم تا چیزی بنویسم ولی فقط یادم هست که صورتم پف کرده است. خوابم می آید اما نمی خواهم بخوابم. موهایم خیس است. باید امشب به مهمانی خداحافظی دوستی بروم که می رود به فیلادلفیا. برایش دعا کرده ام که جان سالم به در ببرد از این مهاجرت خودخواسته. می شود گفت تقریبا مطمئن هستم که روزهای سختی در پیش دارد با دو فرزند نوجوان در کشوری غریب که روز گاری طولانی رویایش را داشته است. آدم هرچه بیشتر رویاپردازی می کند بیشتر لطمه می بیند. بخصوص که زبان هم بلد نباشی و نمی دانم خدا عاقبتش را به خیر کند. به هر حال امشب مهمانی خداحافظی اش است و هیچ نمی دانم باید برای رفتن اش گریه کنم یا مادر و خواهر تنها مانده اش یا روزگاری غربتش در ماه های آینده یا جای خالی اش . پووووووووووف

No comments:

Post a Comment