8/7/10

شانزده مرداد هشتادونه- شنبه

امروز بعد از مدت های خیلی  زیاد مقنعه سرم کردم. آقای محترم دوست نداره مقنعه سرم کنم و من هم از سرم افتاده کاملا. عادت کردم به شال و روسری های رنگ و وارنگ. مقنعه که سرم کردم برگشتم به دوره تحصیل. آقای محترم فکر می کنه با مقنعه مثل دبیرستانی ها میشم. یک عینک دودی سیاه و گنده هم زدم با مانتوی مشکی و کیف و کفش مشکی و البته چادر مشکی. می خواستم برم دادگستری. این تیپ خیلی رسمی بود. نه اینکه خودم رو با این تیپ ندیده بودم تا حالا اما دیگه خیلی فول شده بودم. با کمترین آرایش و با یک قیافه جدی. از هر دری که خواستم برم تو پرسیدن همکاری؟ گفتم نه. رفتم به قسمتی که کار داشتم. راه رفتن تو سرسراهای بزرگ و سنگفرش خیلی جالب بود. همه اش فکر کردم اگه دوستم که حقوق خونده وکیل شده بود الان می تونستیم با هم کار کنیم. از اولش هم تبنل بودیم. همون دده سال پیش باید دنبال کارمون رو می گرفتیم و الان با هم یک دفتر می زدیم. ولی خب نزدیم. حوصله ندارم به آینده فکر کنم. به اینکه باز هم میشه این کار رو کرد. راستش حوصله کار زیادو مسئولیت زیاد رو ندارم. اگر یک کم جاه طلب بودم خیلی زودتر از اینها می رفتم دنبال این شغل و شاید تا الان کلی پول به جیب زده بودم. بدبختی نه اهل کار هستم و نه اهل پول
می خواستم بنویسم که نوع پوشش  امروزم و رفتار خودم با این آدم ها و رفتار اونها با من خیلی جالب بود
همین.

1 comment: