8/9/10

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم
به تو می اندیشم
و زمان را لمس می کنم
معلق و بی انتها
عریان
می وزم ، می بارم ، می تابم
آسمانم
ستارگان و زمین
و گندم عطر آگینی که دانه می بندد

رقصان
درجان سبز خویش
از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب
می درخشم
و فرو می ریزم

شانه ات مجابم می کُند
در بستری که عشق
تشنگی ست
زلال شانه هایت
همچنانم عطش می دهد
در بستری که عشق
مجابش کرده است .

No comments:

Post a Comment