انتهای این کوچه
پشت ِ یکی از همین پنجره های بسته
امیدی رفته است به خواب
و من ایستاده
در انتظار ِ بلند شدنش شماره ها را ادا می کنم
به تفکیک
و می دانم
روزی از خواب خسته می شود و بلند می شود می آید می ایستد پشت ِ پنجره
و وقتی می خواهد به شهر بنگرد
چشم هایش با چشم هایم
در یک لحظه
تلاقی می کند
این یک اصل است.
پشت ِ یکی از همین پنجره های بسته
امیدی رفته است به خواب
و من ایستاده
در انتظار ِ بلند شدنش شماره ها را ادا می کنم
به تفکیک
و می دانم
روزی از خواب خسته می شود و بلند می شود می آید می ایستد پشت ِ پنجره
و وقتی می خواهد به شهر بنگرد
چشم هایش با چشم هایم
در یک لحظه
تلاقی می کند
این یک اصل است.

No comments:
Post a Comment