7/11/10

و عشق گریبان ما را گرفت، درست همان‌طوری که قاتلی یک‌دفعه از کوچه‌ای تاریک سر آدم هوار می‌شود، هر دومان را تکان داد، همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تیغه‌ی چاقو. بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سال‌ها پیش، حتی بی‌آنکه یکدیگر را بشناسیم عاشق هم بوده‌ایم و او در ظاهر مدتی با مرد دیگری زندگی می‌کرده و من هم با آن دخترک...اسمش چه بود...زندگی می‌کردم. چنان صحبت می‌کردیم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم و سال‌ها همدیگر را می‌شناسیم. آفتاب ماه مه بر من تابید و زن، معشوقه‌ی من شد.
مرشد و مارگریتا / میخائیل بولگاکف / عباس میلانی

No comments:

Post a Comment