6/19/10

قصه ی سلیمان با بلقیس
...و چون بلقیس همی آمد ،دیوان بر وی حسد بردند و خواستند بلقیس را بر دل ِ سلیمان سرد گردانند و بر چشم ِ وی زشت کنند – از بهر آن که بلقیس سخت نیکوروی بود و اندر آن روزگار ،هیچ کس به جمال و نیکویی ِ وی نبود.و ایشان گفتند که تا آن جمال و نیکویی وی به چشم ِ سلیمان اندر نیاید.و برفتند و سلیمان را گفتند که « بلقیس را بر ساق ِ پای ،موی بسیار است و آن پای او سخت زشت است.»
و سلیمان خواست که آن ساق ِ وی بیند ، تا ایشان آن سخن راست می گویند یا دروغ. پس ، دیوان را بفرمود تا پیش ِ تخت ِ سلیمان بساطی بساختند از آبگینه و زیر ِ آن آب کردند و آن تخت ِ سلیمان بر آن بساط ِ آبگینه بنهادند،و چنان بود که هر کس که اندر آن نگرستی ،پنداشتی که آن جایگاه آب ایستاده است و تخت بر سر ِ آب نهاده است .و پس چون بلقیس به کناره ی آن بساط برسید ،سلیمان را دید که بر تخت نشسته بود و آن تخت پنداشت که بر سر ِ آب نهاده است و آن بساط پنداشت که جمله آب است ،و پای برهنه کرد و پایچه ی اِزار ِ پای برکشید تا آن ساق پای وی پدید آمد و سلیمان بدید و گویند که هیچ موی بر آن نبود و آن دیوان دروغ گفته بودند و بر چشم سلیمان سخت نیکو آمد.(اکنون نیز اگر کسی زنی کند، روا بود که آن ساق پای وی بنگرد.)
...
ترجمه ی تفسیر طبری [قصه ها]/ویرایش جعفر مدرس صادقی

No comments:

Post a Comment