کاهش، کاهیدن، کاستن. هربار که تلاش میکنی، هرچه که ادامه دهی چیزی را کم میکنی، کاسته میشوی، تکهای از تو کم میشود. مثل جان کندن میماند، هرچه بیشتر تقلا کنی بیشتر میکاهی و به مرگ نزدیکتر میشوی. وقتی این جان کندن برای ماندن باشد و نوشتن، وقتی نه طاقت ماندن داری و نه توان نوشتن – که دوستیها و رابطههایت مثل کلمهها گُم میشوند، کم میشوند، میکاهند- آنوقت هرچه دست-و-پا میزنی که بنویسی کمتر مینویسی و از توان ذخیرهکرده برای نوشتن هم که در تو باقی مانده کم میکنی، و هرچه بیتشر تقلا کنی که دوستی و رابطه را حفظ کنی، بیشتر نابودش میکنی. خودت و همهچیز پیرامونت رو به کاستن میگذارند؛ مثل جان کندن...
بامداد
No comments:
Post a Comment