5/20/10

نوشته آذین




به نام گل ‌سرخ، در صحاری شب

 
آی آقای جوانی که، درست و حسابی که ندیدم‌ت، گمان کنم بیست، بیست‌ویک‌ساله باشی، سه‌شنبه‌ای، بیست و هشتم از اردیبهشت هشتاد و نه گذشته، طرف‌های شش و هفت، از فردوسی می‌رفتی سمت انقلاب، کیف کوله‌ی سیاه بزرگی انداخته بودی، تی‌شرت سبز تیره تن‌ات بود و بلندبلند آواز می‌خواندی.
کاش این‌جا را بخوانی یک‌جوری، یا یک‌وقتی، از یک راهی، برسد دستت این چند خط که بدانی آن‌که مانتوی گشاد سبز پوشیده بود و مقنعه‌ی سیاه سرش بود، دستش دو تا پاکت‌کاغذی بزرگ بود، و هی دست می‌برد مقنعه‌هه را صاف می‌کرد، عینکش را جابه‌جا می‌کرد و هی لبخندش را قورت می‌داد، صدایت را شنیده بود، که چـــه‌قدر خوب می‌خواندی، از آن آوازهای هاهاهاها دار، شبیه آوازهای شجریان ِ دلشدگان.
کاش فهمیده باشی که حواسش به تو بود، که هر جا آدم‌های پیاده رو زیاد می‌شدند دیگر نمی‌خواندی، که حتی یک‌دوباری دست از چهچهه برداشتی و چند کلمه خواندی که او هر چه کرد نفهمید کلمه‌هات چه بودند، بس که شلوغ بود خیابان لعنتی.
کاش دیده باشی قدم‌هاش را که کند و کوتاه می‌شدند تا تو سلانه و دست توی جیب برسی به‌ش، که یک‌جاهایی هم‌قدم‌ت شد اصلا تا بهتر بشنود، که هر جا جلو می‌افتاد، توی ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کرد بلکه چهره‌ات را ببیند و ندید.
کاش دیده باشی که به سر خیابان که رسید، بی که برگردد نگاه کند، فهمیده بود که دور شده‌ای، که دیگر نمی‌خوانی. کاش فهمیده‌باشی که دلش چه‌قدر گرفت از خودش، که رویش نشد برگردد به‌ت بگوید پسرجان، چه معجزه‌ای هستی تو در این خیابان‌های دم‌کرده‌ی دل‌تنگ، چــه‌قـــدر خوب می‌خوانی.
کاش بخوانی این‌جا را، کاش باز هم توی خیابان، آن‌جور رسا و رها بخوانی، کاش بدانی سرآخر یکی پیدا می‌شود برگردد نگاهت کند، ذوق‌کرده و هم‌دست و شیطنت‌بار٬ و بگوید به‌ت، هی پسر جان٬ چه خوب می‌خوانی.

No comments:

Post a Comment