می دانی گیج شده ام
گیج شده ام از روابط غیرقابل درک دنیای آدم ها
نه اینکه من آدم نباشم اما این چه دنیایی است
آدم ها به خودشان اجازه می دهند هر روز هر طور که دلشان می خواهد با تو رفتار کنند
یک روز دستشان را تکیه داده اند به پشتی صندلی و دارند با کسی حرف می زنند
وارد که می شوی حتی حاضر نیستد صندلی را راست کنند و کمی از حالت درازکش دربیایند
یک روز تعارفت می کنند که حتما بنشینی و حتما برایت چای سفارش دهند و کلی منت ات را بکشند
یک روز می روی داخل اتاق می بینی مهمان دارند برمیگردی بیرون و دنبالت می ایند و حالت را می پرسند و حال کار را می پرسند و همه چیز برایشان عالی است
یک روز هم زنگ می زنند سر صبحی که تو رفته ای با دوستانت جمشیدیه تا بگردی
سر صبحی زنگ می زنند و کلی خوش و بش و احوالپرسی های دوباره
جوری که فکر می کنی نکند دلشان برایت تنگ شده است
بعد حرف کار را می زنند و باز پیشنهاد کار می کنند و تو طفره می روی
بعد یکهو قهقهه می زنند پای تلفن و تو می مانی که چه چیز باعث چنین خنده طولانی شده است و طبعا باید کمی هم همراهی کنی و خوش بگویی و بشنوی
بعد هم کلی حرف می زنند و آخرش خیلی راحت به جای هر حرف دیگری می گویند قربانت و خدانگهدار و تو می مانی که از کی به دوم شخص مفرد برای قربان رفتن تبدیل شده ای
و شک می کنی نکند کسی برایت مهره مار گرفته که عزیر شده ای یا ایشان آنقدر پررو شده اند که به خودشان اجازه می دهند با ضمیر دوم شخص مفرد قربان تو بروند
بعد من بدم می آید از مرد زن داری که به هر ترتیبی به من توجه خاص نشان دهد
بدم می آید رک و راست به من بگویند که ما از آمدن شما به اینجا خوشحال می شویم
بدم می آید که بگویند خستگی ما در می رود وقتی تو می آیی
بعد من که همیشه خوشرو هستم فکر می کنم لبخندم چه مایه دردسر است
چه آدم ها به خودشان اجازه می دهند از چشم ها و خنده هایت لذت ببرند
بعد نمی دانم از خودم بدم بیاید یا آنها
No comments:
Post a Comment