4/29/10

برفت

هوا ابری بود
گرگ و میش
اما یک آبی خوشرنگ 
خیلی خوشرنگ 
در کنار برگ سبز درختان
من قدم  می زدم

در حیاط خانه بوی یاس طاووسی و پیچ امین االدوله پیچیده
هوا خوب است 
من بستنی شاتوتی می خورم
خوشمزه است
با دوستانم حرف می زنم
دوستان متعدد که این روزها بیشتر از همیشه یاد من هستند
شاید  همدل 
شاید دلدار

اما دلم 
ته ته دلم 
سنگین است
نفسم سنگین است
قلبم سنگین است
دلم می خواهد آه بکشم
اما آه از نهادم در نمی اید


صدایت سنگین شد
صدایت یک لحظه وقتی خواستی جواب سوالم را بدهی سنگین شد
و من از سنگینی صدایت غمگین شدم
خندیدی
خنیدیم
شوخی کردی
گفتی خودت را می کشی
و من نازت کردم
من مظلوم نمایی ات را خریدم
دلم را به دست آوردی
اما هیچ کدام فایده نداشت

نهار مهمان که باشیم؟
شیر پسته مان را کجا بخوریم؟
عینک دودی شیشه ای حالا چه می شود؟
سوئیچ را چه کسی باید نگه دارد؟
باد که می وزد چه کسی  مانع شود تا باد من را با خود ببرد؟
چشم های سبزم را از پشت کدام عینک نگاه نباید کرد؟
چه کسی قربانم می رود؟
چه کسی در سینما می خوابد؟
چه کسی من را می دزدد؟
چه کسی یواش می آید؟
چه کسی تحویلم می دهد؟
من امانت چه کسی باشم دیگر؟
......
اوووووووه
چه کسی بدقولی کند؟
شیرینی ها را برای که بپزم؟
کجا سفر برویم؟
کی من را اذیت کند که نشناخته ام ات؟
کی وانمود کند که سرش خیلی شلوغ است؟
کی چشم هایش را گرد کند و از خوردن بگوید؟
برای کبد کی نگران بشوم؟
باد که می آید چه کسی ماشین را روشن کندو پنجره ها  و کروک سقف را ببندد که سرما نخورم
کی دلش برای چشم های سرخ شدهء من بسوزد
کی بدون کلید پشت در بماند؟
کی اشک در چشم هایش جمع شود از غم برادر ؟


قدر بودن زیادی خوب نیست
آدم نباید اینقدر جذاب باشد
آدم نباید اینقدر مهارت کلامی داشته باشد
آدم نباید اینقدر خوش مشرب و خوش اخلاق و خوش رو و خونسرد باشد
آدم نباید اینقدر بلد باشد از ثانیه هایش لذت ببرد
نباید اینقدر قشنگ عینک دودی را پرت کند روی داشبورد که دیدن تو دیگر عینک نمی خواهد
آدم نباید اینقدر بلا باشد
حوری بخواهد
نباید رنگ شب باشد
نباید افسرده شود
نباید که بخواهد برود
که یکهو دردش بگیرد
که طاقتش طاق شود
که خسته شود
که یکهو دلش تنگ شود
که دلگیر از زمانه دلش نوازش بخواهد
نباید 
نباید 
نباید

No comments:

Post a Comment