4/30/10

اواخر فرودین
من در فرو شگاه روسری فروشی 
از بین صد و بیست و هفت رنگ شال 
می خواهم دو تا را انتخاب کنم
سبز ها و آبی ها و زنگالی ها و سدری ها
یکی ازیکی قشنگ تر
یک شال بنفش برمیدارم
نبفش کمرنگ
شال را می اندازم روی سرم
با تردید نگاهم می کنی
مغازه دار دلش نمی آید
بی آنکه سرش را بلند کند تند می گوید که این به شما نمی آید
گمانم می ترسد که نکند شال سبز را برندارم

شال سبز تیره را سر کرده ام
کنارش در ماشین نشسته ام
عینک دودی ری بن زده
از ژستش می ترسم
غریبگی می کنم 
انگار می فهمد
عینک را برمیدارد
همانطور که عینک در دستش هست به من نگاه می کند
می خندد
می گوید شال سبزش را سرش کرده که چشم هایش سبز سبز شود. با عینک نمی دیدم!
می خندم
عینک را با بی اعتنایی تمام
با دلبری تمام
با زرنگی تمام
با نخواستن تمام
می اندازد روی داشبورد
هنوز آفتاب توی آسمان است اما عینک تا آخر روی داشبورد می ماند

یکی از همین روزها
روی علف های خیلی بلند
در زیر اسمان دراز کشده ام
شال سبزم دور سرم است
شال کمی از سرم فاصله گرفته و موهایم ازیک طرف خودنمایی می کند
عکس آسمان در چشم هایم افتاده
شال و علف ها به غایت سبز هستند
مستقیم به دوربین نگاه می کنم
چشم هایم توی عکس سبز سبز است

بالای پله ها در طبقه سوم منتظرش هستم
به من که می رسد گرم است و شلوغ
می رویم طبقه بالاتر
می نشینیم روی یکی از مبل های دونفره قرمز طبقه چهارم در سالن انتظار
تا می نشیند تازه انگار من رامی بیند
فوری می گوید شالش رو ببین. چشماشو.
خنده ام می گیرد

شال سبز پررنگم روی دست این و آن می چرخد
سرشان می کنند تا امتحان کنند
وقت رفتن است
شال را می گیرم و می اندازم روی سرم
همه ناگهان می گویند مال تو است؟ با چشمات ست کردی؟
و من لبخند می زنم

دراز می کشم روی تخت سونوگرافی
شالم سبز است
دکتر هنوز معاینه را شروع نکرده
با یک نظر می پرسد رنگ چشم های خودت است؟ 
با چشم تایید می کنم
می گوید خدا را شکر کن
نعمت بزرگی به تو داده
نگاهش می کنم
جوابی ندارم


بعد همه فکر می کنند من از داشتن چشم هایی که با یک شال سبز اینقدر سبز می شوند خیلی خوشحالم
من به خودم فکر می کنم
واقعا در درون من چیزی برای دوست داشته شدن نیست؟
چیزی برای به چشم آمدن؟
فقط چشم هایم هست که شال سبز آن را به همه نشان دهد؟
حالا واقعا چشم ها باعث می شوند من محبوب تر باشم؟
دوست داشتنی تر؟
به گمانم نه
و تو که چشم هایم را خاکستری می خواستی
شاید سبز هم 
اما خاکستری اش را بیشتر دوست داشتی

من از همه این داستان ها شادتر نمی شوم
چرا؟

No comments:

Post a Comment