داشتم راه می رفتم تو مسیر دو تا دختر کوچولو با مقنعه چونه دار سفیدو دیدم که دوتا شون کیف مکعبی صورتی انداخته بودن .داشتن آروم دست در دست هم راه می رفتن که یهو یکیشون بر گشت به اون یکی نگاه کرد دستشو از تو دست دوستش کشید بیرون و گفت :"اصن میدونی چیه؟ من باهات دیگه حرف نمی زنم ." بعد بدو بدو صحنه رو ترک کرد . حالا بشنوید از حال این یکی . اون که داشت میدوئید این یکی داد زد گفت :"ببیین . حالا وایسا"گریش گرفته بود چون صداش میلرزید . بعد دستشو گرفت رو صورتش با صدای بلند شروع کرد به گریه دوئید یه ور دیگه... حالا همه چیو ولش . حال منو بچسب اون وسط...
داشتم دیوونه میشدم بس که با اون دومی همزاد پنداریم شده بود .بغض گلومو گرفت.یه صدایی از درون بهم گفت :آره پهلوون!اینه رسم سرای درشت
No comments:
Post a Comment