1/30/10

10/11/88

یک روزهایی نشسته ای برای خودت 
هی فکر می کنی حالت خوبه و خوشی 
هیچ غمی نداری 
همین غم های معمولی که حالت را بد نمی کند
بعد یکهو به یک تلنگر 
به یک جمله ای که نباید به تو می گفته اند
تمام آرامش ات تمام می شود
هی بی حوصله می شوی 
غرغرو
و هزارتا چیز بد دیگه 
هی می خوای گریه کنی  انگار 
نمی خوای دیگه مهمونی بری 
نمی خوای خرید بری 
دلت می خواد یک کاری کنی که نمی دونی چه 
و با کسی حرف بزنی اما نمی دونی چی بگی
فقط می دونی که به هم ریختی 
افسرده خو شدی 
و هی می خوای گریه کنی

مثل امروز من
خیر سرم همون بهتر که گردش نرم

No comments:

Post a Comment